شبهه: چرا اسلام که ادعا میکند انسانها با هم برابرند و نژاد، مایۀ برتری نیست، جلوی برده‌داری را نگرفت

 

شبهه: چرا اسلام که ادعا میکند انسانها با هم برابرند و نژاد، مایۀ برتری نیست، جلوی برده‌داری را نگرفت؟

 

پاسخ: شبهه افکن سفسطه میکند. این که اسلام به صورت یکجا جلوی برده‌داری را نگرفت نشانگر این نیست که اسلام با برده‌داری موافق است. اکنون به صورت واضح به بررسی برده‌داری در اسلام میپردازیم:

 

چه کسانی برده میشدند؟

 

 اولین نکته اینستکه مسلمانان، کسی را به خاطر رنگ پوست یا نژاد یا حتی دینش برده نمیکردند. مسلمین مانند برخی از ملل دیگر برای به چنگ آوردن برده به این سو و ان سو حمله نمینمودند. اسلام تنها به گرفتن برده در جنگ با کفار حربی رضایت داده است که علتش را خواهیم گفت. پس اسلام فقط به اسیر کردن کفاری که با اسلام میجنگند رضایت داده است و برده کردن کفار ذمی که به زندگی مسالمت‌آمیزدر کنار مسلمین میپردازند ممنوع است. پس نوع برده گرفتن در اسلام با سایر مکاتب تفاوت اساسی دارد.

البته گاهی هم فرمان به برده کردن خانوادۀ کفار نیز داده میشد که این عمل جنبۀ مقابله به مثل دارد زیرا اگر آنها هم مسلمین را شکست میدادند همین معامله را با خانوادۀ آنها میکردند یادمان باشد که اسلام قصاص را تأیید میکند و این نیز نوعی قصاص است(در این مورد در پستهای دیگر سخن میگوییم)

در کنار موارد فوق اسلام حق خرید و فروش کسانی که برده میشدند را نیز داده است ولی این هم به معنای موافقت اسلام با برده کردن انسانها نیست زیرا این عمل باعث نمیشد افراد بیشتری برده شوند و در مورد کسانی که برده بودند صورت میگرفت.

آنچه دستمایۀ اسلامستیزان قرار گرفته است اینستکه در کتب فقهی راههای برده شدن انسانها را میخوانند مانند احکام اصیل اسلامی مطرحشان میکنند حال انکه استخراج احکام کار مجتهدین و مراجع است آنها میگویند که تنها راه برده شدن در گذشته(و نه امروز که دیگر بردگی منسوخ است) همان اسیر شدن در جنگ کفار حربی با مسلمین بوده است.

حال به مهمترین بخش از بحث برده داری میپردازیم و سپس به شرایط آزادی و حقوق بردگان در اسلام میپردازیم:

 

چرا اسلام اجازه داده است که اسرای کفار حربی برده شوند؟

 

 اساسا به اسرای جنگی سه کار میتوان کرد:

 

 اول اینکه رهایشان کنیم که در این صورت باز به سپاه دشمنان اسلام،خواهند پیوست.

 

 دوم اینکه اعدامشان کنیم که بین بسیاری از ملل مرسوم بود و فقط برای تبادل اسرا آنها را زنده نگه میداشتند وگرنه آنها را میشکتند یا به بردگی میگرفتند. اسلام با این کار موافق نبود، بخصوص که بسیاری از اسرایی که از لشکر دشمن گرفته میشدند هرگز فرصت آشنایی با اسلام را نداشتند و در اثر تبلیغات سوء به جنگ اسلام میامدند.

 

 سوم اینکه از اسرا نگهداری کنیم. در این حالت دو کار میتوان کرد: برده‌داری و نگهداری در کمپها و اردوگاهها. حالت اول در گذشته مرسوم بوده است و حالت دوم امروزه مرسوم است.

 

 از راههای فوق اسلام با راه سوم که عقلانیتر و انسانیتر است موافق است.

 

چرا در صدر اسلام اسیران کافر حربی به جای نگهداری در کمپ، برده میشدند؟

 

اولین دلیل اینستکه در آن زمان تفکر بشر نگهداری اینگونۀ اسرا را نمیپذیرفت. مردم نمیپذیرفتند که دشمنشان را اسکان دهند و غذا و آب و لوازم زندگیش را تأمین نمایند

 

دوم اینکه با برده شدن این افراد به پیشبرد و چرخۀ جامعه کمک میکردند و خود نیز با فرهنگ اسلامی آشنا میشدند و از همه مهمتر این افراد شانس اینرا پیدا میکردند که به واسطۀ کفاره و شرایط دیگر آزاد شوند.(میدانیم که آزاد کردن یک برده با شصت روزۀ کفاره برابر است یا پیامبر به مردی که در جاهلیت سیزده دختر خود را زنده به گور کرده بود فرمود برای بخشش گناهانش سیزده برده آزاد کند) حتی اگر این شرایط هم نبود بردگان به فرمان قرآن(سورۀ نور، آیۀ ۳۳) حق داشتند برای آزادی خود با صاحبشان قرارداد ببندند و بردگیشان مادام العمر نبود.

این نکته هم لازم به ذکر است که اگر اسیر مسلمان میشد ممکن بود آزاد شود

 

سوم اینکه این افراد به کفر خود اکتفا نکرده بودند بلکه به جنگ با اسلام پرداخته بودند، لذا این بردگی هرچند موقتی بود، برای آنها مجازات این عمل زشت و این مبارزه با کلمۀ حق محسوب میشد.

چهارم اینکه برای حکومت نوپای پیامبر(ص) که ملاک ما برای برخورد با بردگان است، امکانات نگهداری اسرا در کمپ وجود نداشت.

 

حقوق برده در اسلام

 

اما از تمام این حرفها گذشته، برده‌داری در اسلام اساسا با برده‌داری مرسوم در سایر مناطق و سایر دورانها تفاوتی فراوان دارد. برده در اسلام مفهومی غیر از برده در سایر فرهنگها دارد.در پیش از اسلام صاحب حق داشت با برده هر معامله ای بکند ولی در اسلام برده یکی از اعضای خانواده محسوب میشد و مانند فرزندان خانواده با آنها رفتار میشد. اسلام برای برده‌دار حق این را قائل نبود که به برده ظلم کند و ...

اسلام صاحب برده را ملزم میدانسته تا به برده خرجی دهد و حتی پیامبر فرموده است: « کاری که برده تاب آن را ندارد، به او تحمیل نکنید و هر چه خودتان میخورید، به او بدهید »

 

آزادی بردگان

 

 حالا میتوانیم به راحتی به شبهه ای که در بالا ذکر شد پاسخ بگوییم. درست است که اسلام به یکباره جلوی برده‌داری را نگرفت ولی با فرامین خود باعث شد که بردگان به تدریج آزاد شوند. اسلام به کوچکترین بهانه زمینۀ آزادی برده را ایجاد مینمود:

۱.پیامبر در یکی از جنگها هر اسیری که ده مسلمان را باسواد کرد را آزاد نمود.

۲.اسلام آزادی برده را از عبادات بزرگ قرار داد.

۳.کفارۀ واجب برخی گناهان، آزادی برده قرار گرفت.

۴.کنیزانی که برای مالک خود فرزند میافتند خودبخود آزاد میشدند.

۵.به بردگان حق آن داده شد تا با صاحبان بر سر آزادی خود قرارداد ببندند و طبق نص صریح قرآن ماکان نیز حق نداشتند که از بستن قرارداد سرباز بزنند.

 

در ضمن آزاد کردن ناگهانی بردگان امری محال بود زیرا در این صورت بسیاری از آنها که هیچ مایملکی نداشتند، یا از گرسنگی و فقر میمردند و یا مجبور میشدند برای سیر کردن شکمشان دست به دزدی و جنایت بزنند.(با فرض اینکه به دشمنان اسلام نمیپیوستند):

۱-۱. نظم اقتصادى مردم آن روز به هم مى‏خورد و زندگى از هم مى‏پاشيد. از اين جهت، اسلام راه ديگرى را پيش گرفت كه در ضمن آن، بردگى به تدريج از بين مى‏رفت؛ بدون آنكه نظام اجتماعى و اقتصادى جامعه، از هم گسسته شود. از اين رو در مرحله نخست، همگان را ترغيب به كار و كوشش و دورى از تنبلى، بى‏كارى و عياشى نمود تا جامعه از وضعيت سابق - كه همه كارها بر دوش بردگان بود - فاصله گيرد. سپس راه‏هاى زيادى براى رهايى بردگان قرار داد تا به تدريج، هم بردگى لغو گردد و هم مردم به زندگى فعال و به دور از عياشى، عادت كنند.

۱-۲. برخى از انديشمندان، آزادى دفعى بردگان را خطرآفرين مى‏دانند. منتسكيو درباره رها ساختن دسته جمعى بردگان در يك زمان، چنين مى‏نويسد: «آزاد كردن عده بى شمارى از غلامان به وسيله وضع يك قانون مخصوص، صلاح نيست؛ زيرا موجب اختلال نظم اقتصادى جامعه مى‏گردد و حتى معايب اجتماعى و سياسى دارد. براى مثال در ولسينى چون غلامان آزاد شده حق رأى دادن در انتخابات را پيدا كرده بودند، حائز اكثريت گرديده و قانونى وضع كردند كه به موجب آن، هر كس از افراد آزاد عروسى كند، يكى از غلامان آزاد شده بايد در شب اول عروسى با دختر تازه عروس بخوابد و شب دوم او را تسليم داماد كند! بنابراين آزاد كردن غلامان، بايد تدريجى و همراه با فرهنگ سازى‏هاى لازم و مناسب باشد. براى مثال قانون گذار ممكن است اجازه دهد، غلامان از عوايد كارهايشان خود را از ارباب خويش خريدارى نموده، و يا دوره غلامى را محدود كنند»منتسكيو، روح القوانين، ص ۴۲۸، (تهران: امير كبير، چاپ هفتم، ۱۳۵۵).. به اين كار مكاتبه مى‏گويند كه قرن‏ها قبل از مونتسكيو، در قوانين اسلامى وضع شده و جزئيات آن در كتاب‏هاى فقهى آمده است.


۱-۳. گوستاولوبون مى‏گويد: «از آنجايى كه بردگان از ديرزمان، تحت رقيت زيست كرده و در اثر زندگى طفيلى خود، بى‏تجربه و بى‏استعداد بار آمده‏اند. از اين جهت اگر اسلام، همه آنها را يكباره از قيد بردگى آزاد مى‏ساخت، ممكن بود در اثر نداشتن تجربه كافى و لياقت، قادر به تشكيل زندگى مستقل و اداره آن نباشند. در نتيجه مانند غلامان قديم آمريكا - كه بعد از آزاد شدن بر اثر علت ياد شده، به كلى نيست و نابوده شده‏اند - از بين مى‏رفتند».گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص ۴۸۲.

 

پیشتازی اسلام در منع برده داری

اسلام تمام راه‏هايى كه براى برده ساختن ديگران، در دوران‏هاى گذشته رواج داشت - به جز جنگ - نامشروع دانست. برخى از اين راه‏ها عبارت بود از:


۲-۱. يورش ناگهانى به منظور گرفتن اسير و بنده.

۲-۲. در مواردى كه مديون از پرداخت دين خود عاجز بود، صاحب دين او را در عوض آن، برده خود مى‏ساخت.

۲-۳. فروختن افراد آزاد و يا فرزندان خود به ديگران.

 

اسلام هيچ راهى براى برده‏سازى افراد را جايز نمى‏داند؛ جز آنكه شخص كافر در جنگ عليه اسلام و مسلمين به اسارت درآمده باشد. از طرف ديگر اين مسئله هم تابع شرايط زمان و مكان و با صلاحديد پيشواى مسلمانان است و اگر او برده

شبهه: چرا اسلام که ادعا میکند انسانها با هم برابرند و نژاد، مایۀ برتری نیست، جلوی برده‌داری را نگرفت

شبهه: چرا اسلام که ادعا میکند انسانها با هم برابرند و نژاد، مایۀ برتری نیست، جلوی برده‌داری را نگرفت؟

 

پاسخ: شبهه افکن سفسطه میکند. این که اسلام به صورت یکجا جلوی برده‌داری را نگرفت نشانگر این نیست که اسلام با برده‌داری موافق است. اکنون به صورت واضح به بررسی برده‌داری در اسلام میپردازیم:

 

چه کسانی برده میشدند؟

 

 اولین نکته اینستکه مسلمانان، کسی را به خاطر رنگ پوست یا نژاد یا حتی دینش برده نمیکردند. مسلمین مانند برخی از ملل دیگر برای به چنگ آوردن برده به این سو و ان سو حمله نمینمودند. اسلام تنها به گرفتن برده در جنگ با کفار حربی رضایت داده است که علتش را خواهیم گفت. پس اسلام فقط به اسیر کردن کفاری که با اسلام میجنگند رضایت داده است و برده کردن کفار ذمی که به زندگی مسالمت‌آمیزدر کنار مسلمین میپردازند ممنوع است. پس نوع برده گرفتن در اسلام با سایر مکاتب تفاوت اساسی دارد.

البته گاهی هم فرمان به برده کردن خانوادۀ کفار نیز داده میشد که این عمل جنبۀ مقابله به مثل دارد زیرا اگر آنها هم مسلمین را شکست میدادند همین معامله را با خانوادۀ آنها میکردند یادمان باشد که اسلام قصاص را تأیید میکند و این نیز نوعی قصاص است(در این مورد در پستهای دیگر سخن میگوییم)

در کنار موارد فوق اسلام حق خرید و فروش کسانی که برده میشدند را نیز داده است ولی این هم به معنای موافقت اسلام با برده کردن انسانها نیست زیرا این عمل باعث نمیشد افراد بیشتری برده شوند و در مورد کسانی که برده بودند صورت میگرفت.

آنچه دستمایۀ اسلامستیزان قرار گرفته است اینستکه در کتب فقهی راههای برده شدن انسانها را میخوانند مانند احکام اصیل اسلامی مطرحشان میکنند حال انکه استخراج احکام کار مجتهدین و مراجع است آنها میگویند که تنها راه برده شدن در گذشته(و نه امروز که دیگر بردگی منسوخ است) همان اسیر شدن در جنگ کفار حربی با مسلمین بوده است.

حال به مهمترین بخش از بحث برده داری میپردازیم و سپس به شرایط آزادی و حقوق بردگان در اسلام میپردازیم:

 

چرا اسلام اجازه داده است که اسرای کفار حربی برده شوند؟

 

 اساسا به اسرای جنگی سه کار میتوان کرد:

 

 اول اینکه رهایشان کنیم که در این صورت باز به سپاه دشمنان اسلام،خواهند پیوست.

 

 دوم اینکه اعدامشان کنیم که بین بسیاری از ملل مرسوم بود و فقط برای تبادل اسرا آنها را زنده نگه میداشتند وگرنه آنها را میشکتند یا به بردگی میگرفتند. اسلام با این کار موافق نبود، بخصوص که بسیاری از اسرایی که از لشکر دشمن گرفته میشدند هرگز فرصت آشنایی با اسلام را نداشتند و در اثر تبلیغات سوء به جنگ اسلام میامدند.

 

 سوم اینکه از اسرا نگهداری کنیم. در این حالت دو کار میتوان کرد: برده‌داری و نگهداری در کمپها و اردوگاهها. حالت اول در گذشته مرسوم بوده است و حالت دوم امروزه مرسوم است.

 

 از راههای فوق اسلام با راه سوم که عقلانیتر و انسانیتر است موافق است.

 

چرا در صدر اسلام اسیران کافر حربی به جای نگهداری در کمپ، برده میشدند؟

 

اولین دلیل اینستکه در آن زمان تفکر بشر نگهداری اینگونۀ اسرا را نمیپذیرفت. مردم نمیپذیرفتند که دشمنشان را اسکان دهند و غذا و آب و لوازم زندگیش را تأمین نمایند

 

دوم اینکه با برده شدن این افراد به پیشبرد و چرخۀ جامعه کمک میکردند و خود نیز با فرهنگ اسلامی آشنا میشدند و از همه مهمتر این افراد شانس اینرا پیدا میکردند که به واسطۀ کفاره و شرایط دیگر آزاد شوند.(میدانیم که آزاد کردن یک برده با شصت روزۀ کفاره برابر است یا پیامبر به مردی که در جاهلیت سیزده دختر خود را زنده به گور کرده بود فرمود برای بخشش گناهانش سیزده برده آزاد کند) حتی اگر این شرایط هم نبود بردگان به فرمان قرآن(سورۀ نور، آیۀ ۳۳) حق داشتند برای آزادی خود با صاحبشان قرارداد ببندند و بردگیشان مادام العمر نبود.

این نکته هم لازم به ذکر است که اگر اسیر مسلمان میشد ممکن بود آزاد شود

 

سوم اینکه این افراد به کفر خود اکتفا نکرده بودند بلکه به جنگ با اسلام پرداخته بودند، لذا این بردگی هرچند موقتی بود، برای آنها مجازات این عمل زشت و این مبارزه با کلمۀ حق محسوب میشد.

چهارم اینکه برای حکومت نوپای پیامبر(ص) که ملاک ما برای برخورد با بردگان است، امکانات نگهداری اسرا در کمپ وجود نداشت.

 

حقوق برده در اسلام

 

اما از تمام این حرفها گذشته، برده‌داری در اسلام اساسا با برده‌داری مرسوم در سایر مناطق و سایر دورانها تفاوتی فراوان دارد. برده در اسلام مفهومی غیر از برده در سایر فرهنگها دارد.در پیش از اسلام صاحب حق داشت با برده هر معامله ای بکند ولی در اسلام برده یکی از اعضای خانواده محسوب میشد و مانند فرزندان خانواده با آنها رفتار میشد. اسلام برای برده‌دار حق این را قائل نبود که به برده ظلم کند و ...

اسلام صاحب برده را ملزم میدانسته تا به برده خرجی دهد و حتی پیامبر فرموده است: « کاری که برده تاب آن را ندارد، به او تحمیل نکنید و هر چه خودتان میخورید، به او بدهید »

 

آزادی بردگان

 

 حالا میتوانیم به راحتی به شبهه ای که در بالا ذکر شد پاسخ بگوییم. درست است که اسلام به یکباره جلوی برده‌داری را نگرفت ولی با فرامین خود باعث شد که بردگان به تدریج آزاد شوند. اسلام به کوچکترین بهانه زمینۀ آزادی برده را ایجاد مینمود:

۱.پیامبر در یکی از جنگها هر اسیری که ده مسلمان را باسواد کرد را آزاد نمود.

۲.اسلام آزادی برده را از عبادات بزرگ قرار داد.

۳.کفارۀ واجب برخی گناهان، آزادی برده قرار گرفت.

۴.کنیزانی که برای مالک خود فرزند میافتند خودبخود آزاد میشدند.

۵.به بردگان حق آن داده شد تا با صاحبان بر سر آزادی خود قرارداد ببندند و طبق نص صریح قرآن ماکان نیز حق نداشتند که از بستن قرارداد سرباز بزنند.

 

در ضمن آزاد کردن ناگهانی بردگان امری محال بود زیرا در این صورت بسیاری از آنها که هیچ مایملکی نداشتند، یا از گرسنگی و فقر میمردند و یا مجبور میشدند برای سیر کردن شکمشان دست به دزدی و جنایت بزنند.(با فرض اینکه به دشمنان اسلام نمیپیوستند):

۱-۱. نظم اقتصادى مردم آن روز به هم مى‏خورد و زندگى از هم مى‏پاشيد. از اين جهت، اسلام راه ديگرى را پيش گرفت كه در ضمن آن، بردگى به تدريج از بين مى‏رفت؛ بدون آنكه نظام اجتماعى و اقتصادى جامعه، از هم گسسته شود. از اين رو در مرحله نخست، همگان را ترغيب به كار و كوشش و دورى از تنبلى، بى‏كارى و عياشى نمود تا جامعه از وضعيت سابق - كه همه كارها بر دوش بردگان بود - فاصله گيرد. سپس راه‏هاى زيادى براى رهايى بردگان قرار داد تا به تدريج، هم بردگى لغو گردد و هم مردم به زندگى فعال و به دور از عياشى، عادت كنند.

۱-۲. برخى از انديشمندان، آزادى دفعى بردگان را خطرآفرين مى‏دانند. منتسكيو درباره رها ساختن دسته جمعى بردگان در يك زمان، چنين مى‏نويسد: «آزاد كردن عده بى شمارى از غلامان به وسيله وضع يك قانون مخصوص، صلاح نيست؛ زيرا موجب اختلال نظم اقتصادى جامعه مى‏گردد و حتى معايب اجتماعى و سياسى دارد. براى مثال در ولسينى چون غلامان آزاد شده حق رأى دادن در انتخابات را پيدا كرده بودند، حائز اكثريت گرديده و قانونى وضع كردند كه به موجب آن، هر كس از افراد آزاد عروسى كند، يكى از غلامان آزاد شده بايد در شب اول عروسى با دختر تازه عروس بخوابد و شب دوم او را تسليم داماد كند! بنابراين آزاد كردن غلامان، بايد تدريجى و همراه با فرهنگ سازى‏هاى لازم و مناسب باشد. براى مثال قانون گذار ممكن است اجازه دهد، غلامان از عوايد كارهايشان خود را از ارباب خويش خريدارى نموده، و يا دوره غلامى را محدود كنند»منتسكيو، روح القوانين، ص ۴۲۸، (تهران: امير كبير، چاپ هفتم، ۱۳۵۵).. به اين كار مكاتبه مى‏گويند كه قرن‏ها قبل از مونتسكيو، در قوانين اسلامى وضع شده و جزئيات آن در كتاب‏هاى فقهى آمده است.


۱-۳. گوستاولوبون مى‏گويد: «از آنجايى كه بردگان از ديرزمان، تحت رقيت زيست كرده و در اثر زندگى طفيلى خود، بى‏تجربه و بى‏استعداد بار آمده‏اند. از اين جهت اگر اسلام، همه آنها را يكباره از قيد بردگى آزاد مى‏ساخت، ممكن بود در اثر نداشتن تجربه كافى و لياقت، قادر به تشكيل زندگى مستقل و اداره آن نباشند. در نتيجه مانند غلامان قديم آمريكا - كه بعد از آزاد شدن بر اثر علت ياد شده، به كلى نيست و نابوده شده‏اند - از بين مى‏رفتند».گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص ۴۸۲.

 

پیشتازی اسلام در منع برده داری

اسلام تمام راه‏هايى كه براى برده ساختن ديگران، در دوران‏هاى گذشته رواج داشت - به جز جنگ - نامشروع دانست. برخى از اين راه‏ها عبارت بود از:


۲-۱. يورش ناگهانى به منظور گرفتن اسير و بنده.

۲-۲. در مواردى كه مديون از پرداخت دين خود عاجز بود، صاحب دين او را در عوض آن، برده خود مى‏ساخت.

۲-۳. فروختن افراد آزاد و يا فرزندان خود به ديگران.

 

اسلام هيچ راهى براى برده‏سازى افراد را جايز نمى‏داند؛ جز آنكه شخص كافر در جنگ عليه اسلام و مسلمين به اسارت درآمده باشد. از طرف ديگر اين مسئله هم تابع شرايط زمان و مكان و با صلاحديد پيشواى مسلمانان است و اگر او برده ساختن اسيران جنگى را مصلحت ندانست، مى‏تواند وجهى به عنوان فديه بگيرد و آزادشان كند و يا آنان را مورد عفو قرار دهد.ر.ك: الميزان، ج ۶؛ زين العابدين قربانى، اسلام و حقوق بشر.

 

حال آيا به رسميت شناختن حق حيات براى كسانى كه به خداوند رحمان كفر مى‏ورزند و با دين حق مبارزه مى‏كنند؛ جز از روى تفضل الهى است؟! اسلام حق حيات اينان را تضمين كرده و كشتن اسير را جز در شدت درگيرى و معركه جنگ روا ندانسته است؛ ليكن بايد دايره فعاليت و آزادى چنين افرادى - كه از آزادى خود سوء استفاده نموده و در نبرد عليه دين خدا و مؤمنان شركت جسته‏اند - به گونه‏اى محدود گردد. در عين حال آموزه‏هاى بسيارى در اسلام براى رهايى آنان وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره خواهد شد.ايرجى، صادق، بردگى در اسلام.

 

 

چه کسی گفته که حضرت (ص) به مدت 13 روز بیماری وی را به امامت جماعت می‌فرستادند؟!

 اصل سندیت این ادعا باید مورد بحث و بررسی قرار گیرد. چه کسی گفته که حضرت (ص) به مدت 13 روز بیماری وی را به امامت جماعت می‌فرستادند؟!

از اسناد تاریخی مندرج در منابع اهل سنت چنین بر می‌آید که یک بار عایشه این کار را کرده بود و پدرش را به امامت جماعت فرستاد و حضرت (ص) متوجه شد، تشریف آورد و اقامه نماز نمود و ابوبکر مکبّر شد.

«عایشه می‌گوید: پیامبر صلى اللّه علیه وآله با قامتى خمیده و در حالى كه به دو نفر تكیه كرده بود از منزل خارج شد . گویى مى‌دیدم كه پاهایش بر زمین كشیده مى‌شد . وقتى ابوبكر او را دید به عقب رفت‌. پیامبر صلى اللّه علیه وآله به او اشاره كرد كه نماز بخوان (یعنی برو عقب بایست) . ابوبكر عقب ایستاد و پیامبر صلى اللّه علیه وآله كنارش نشست و ابوبكر صداى تكبیر را به مردم مى‌رساند. (‌صحیح بخاری، محمد بن اسماعیل، 256 هـ ، ج 1، ص 174)» حال عایشه را قبول ندارند یا صحیح بخاری را معتبر نمی‌شناسند؟!

الف/2 – هر چند که مسئله نماز و امامت جماعت امر بسیار مهمی است، اما چه کسی گفته است که معنای امامت برای نماز جماعت، الزاماً انتساب به خلافت و جانشینی است؟! اهل سنّت که معتقدند حضرت رسول اعظم (ص) بارها دیگرانی چون «عبدالرحمن بن عوف» و «سالم مولی ابی حذیفة» را برای امامت نماز جماعت مأمور داشت. پس آنها نیز خلیفه و جانشین هستند؟

آیا اگر امروز ولی‌امر مسلمین افرادی را برای نیابت امامت جماعت در نمازهای جمعه یا جماعات مأمور کنند، معنایش این است که این افراد پس از ایشان جانشین و ولیّ امر مسلمین هستند؟! به این گروه از مسلمانان که مدعی «تسنّن» هستند باید گفت: این حرف‌ها زشت و سخیف است، جای دیگر نگویید.

الف/3 – همان طور که پیامبراکرم (ص) بارها و به ویژه در غدیر خم فرمودند: ولایت، امامت و تعیین خلیفه و جانشین پس از خود، امر الهی است، و البته عقل نیز همین حکم را دارد. و خداوند متعال از کسی واهمه ندارد که امر مهمی چون ولایت، امامت و رهبری مردم را در لفّافه و آن هم به صورت مشتبه بیان دارد. لذا خیلی صریح و آشکار به نبی‌اش فرمود که امر مرا ابلاغ کن که اگر این کار را انجام ندهی، کلّ رسالت را انجام نداده‌ای!

پیامبر اکرم (ص) نیز در این امر نه تعارف داشت و نه کوتاهی نمود. لذا نه تنها در تمامی عمر رسالتش ایشان را به عنوان جانشین بعد از خود معرف نمود، بلکه در غدیر نیز همگان را جمع نمود و بیعت گرفت. و اولین بیعت کنندگان ابوبکر و عمر بودند.

لذا به فرض که ابوبکر چندبار امامت نماز جماعت را نموده باشد، جای تصریح مکرر پیامبر اکرم (ص) به معرفی حضرت امیرالمؤمنین (ع) به عنوان: برادر، وصی، ولی‌ّالله، خلیفه بعد از من، امام امت، امیرالمؤمنین، صراط مستقیم، تأویل سوره حمد و ... که در خطبه غدیر بیان فرموده و بر آن بیعتی ناگسستنی تا قیامت گرفتند و ناقضین این بیعت را شامل لعنت الهی شمردند نمی‌گیرد.

الف/4 – خود ابوبکر هم مدعی نشد که چون من چندبار به امامت نماز جماعت ایستادم یا پیامبر اکرم(ص) در خانه دختر من چند روزی استراحت نمود، پس من خلیفه‌ی بعد از او هستم.

ب – استراحت در خانه عایشه:

اول باید توجه داشت که منظور از «خانه عایشه» چیست؟ مگر آنجا منزل خود ایشان نبوده است؟ در ثانی تنها همسر جوان ایشان (که می‌توانست مراقبت نموده و پذیرای عیادت کنندگان باشد)، عایشه بود.

اما اگر بخواهیم این اقامت را حمل بر معانی دیگری بنماییم، می‌گوییم: اولاً اقامت در منزل یکی از همسران، چه دلیلی برای ولایت، امامت و خلافت پدر زن است؟ این دلیل در کدام آیه یا حدیث آمده و یا با کدام منطق عقلی سازگار و قابل تصور است، چه رسد به اثبات؟! نوبت به پذیرش ولایت و امامت حضرت علی (ع) که می رسد، می گویند: چرا نامش در قرآن نیامده؟! اما نوبت به ابوبکر که می رسد، می‌گویند: چون پیامبر (ص) چند روز در خانه‌ی دختر او که همسرش بوده استراحت کرده، پس این دلیل بر حقانیت پدر زن به خلافت و جانشینی و امامت امت ایشان است؟!

وانگهی، چرا نگوییم با توجه به شرایط زن و پدر زن، که دیدیم یکی نقض بیعت کرد و خلافت را غصب کرد و دیگری از ابتدا تا انتها با علی (ع) خصومت داشت، خانه‌اش مرکز طراحی و اتاق فکر فتنه شد، خودش منفعل القائات طلحه و زبیر قرار گرفت، جنگ جمل علیه خلیفة المسلمین [که بنا بر تصریح اهل سنّت هر کس علیه خلیفه مسلمین قیام کند باغی و طاغی است] به فرماندهی او راه افتاد، نه تنها از دفن امام حسن (ع) در کنار قبر پیامبر اکرم (ص) ممانعت به عمل آورد، بلکه تحت امر او جسد ایشان که دست کم به عنوان نوه عزیز پیامبر (ص) مورد احترام بود، تیرباران شد و... ؛ پیامبر اکرم (ص) نمی خواستند این فتنه در زمان حیات خودشان و در خانه‌ی خودشان پایه‌گذاری گردد؟!

 

مسعود | 15 آبان 1391 |

ولایت فقیه

الف - امام صادق علیه‌السلام و نیز امام حسن عسکری علیه السلام، پس از بیان ویژگی‌های فقها، آنان را نواب ائمه (ع) قلمداد نموده و فرمودند که بر مردم است از آنان تقلید کنند:

«فَأَمَّا مَنْ کَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِینِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ یُقَلِّدُوهُ»

«فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَآء» - پس اما راجع به کسانی از فقها؛

«صَآئِنًا لِنَفْسِهِ، وَ حَافِظًا لِدِينِهِ» - آنان که صیانت نفس داشته و از دین‌شان حفاظت می‌کنند؛

«مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ» - آنان که با هوای نفس (خود و دیگران) مخالفت می‌کنند؛

«مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ» - مطیع امر مولی (ولایت – امام معصوم ع) هستند؛

«فَلِلْعَوَامِّ أَنْ یُقَلِّدُوهُ» - پس بر عوام است (بر دیگرانی که فقیه نیستند لازم است) که از آنان تقلید کنند.

امام زمان، حضرت بقیةالله فی الارضین، عج الله تعالی فرجه الشریف، بیان و توصیف قابل تأملی در خصوص فقها دارند و می‌فرمایند:

«وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَیهِم» (وسائل الشيعه، ج18، ص101)

ترجمه: و اما در حوادث واقعه (اتفاقاتی که حادث می‌شود) به راویان حدیث ما (عالمان به احکام و فقه ما) رجوع کنید که آنها از ناحیه‌ی من بر شما حجت هستند و من حجت خدا بر آنان هستم.

ب – با توجه به آن چه بیان شد [و روایات کثیری در این باب وجود دارد]، همه فقها نایبان امام زمانشان (ع) هستند. چه امام در میان مردم آشکار باشد و مردم به او دسترسی داشته باشند، و چه از نظرها پنهان باشند. و البته به فقهای دوران غیبت کبرا، نواب عام امام گفته می‌شود که تفاوت آن با نواب خاص و ویژگی‌های آنان که از جمله دسترسی به حضرت و ملاقات حضوری با ایشان یا مکاتبه مستقیم می‌باشد، مشخص گردد.

ولیّ فقیه نیز یکی از همین فقها (نایبان امام) است که اگر حکومت اسلامی در سرزمینی مستقر گردید و فرصت و امکان برای اجرای همه احکام و فقه اسلامی که مستلزم حکومت است، مثل: احکام اداره‌ی جامعه، قضاوت، جنگ، صلح ... و سایر احکام سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و ... فراهم شد، با توجه به همه شرایط لازم برای زعامت، از میان سایر فقها برگزیده شده و زعامت سیاسی و اداره امور جامعه را بر عهده می‌گیرد.

بدیهی است وقتی همه فقها نایب امام (ع) هستند، ولیّ‌فقیه که مسئولیت گسترده‌تر و سنگین‌تری بر عهده دارد به نحو اولی نایب امام زمان (عج) هستند.

مسأله حقانيت دين اسلام در ارتباط با ساير اديان را همراه با آيه هاي قرآن

مسأله حقانيت دين اسلام در ارتباط با ساير اديان را همراه با آيه هاي قرآن

با سلام وعرض ادب خدمت دوستان خوبم.

در جواب های خوب وکامل دوستان مسأله حقانيت دين اسلام در ارتباط با ساير اديان را همراه با آيه هاي قرآن خدمت شما توضیح می دهم:

براي بحث فوق از دو راه كلي 1. عقل 2. آيات قرآن كريم، مسأله حقانيت دين اسلام و عدم حقانيت ساير اديان و مكاتب را پي مي‏گيريم.
الف - راه عقل
1. براي داوري در مورد حقانيت يك دين و عدم حقانيت اديان ديگر، بايد ابتدا با اصول عقايد و آموزه‏هاي اديان آشنا شد و آنگاه آن را به وسيله عقل كه حجت دروني انسان است، محك زد. ما در چنين مراجعه‏اي، اصول عقايد و معارف دين اسلام را مبتني بر ادله و براهين متقن و يقيني عقلي مي‏يابيم يعني يكايك اين اصول به وسيله براهين متعدد يقيني اثبات مي‏گردد. با وجود براهيني كه درباره‏ي اصل توحيد اقامه مي‏شود، اديان و مكاتب غيرتوحيدي كه اعتقاد به ثنويت (دوخدايي)، تثليث (سه خدائي) يا چند
خدايي از اركان اعتقادي آنها محسوب مي‏شود، ابطال مي‏گردد. در همين زمينه، آنچه كه از ادله يقيني عقلي بر نفي جسميت يا رؤيت خداوند اقامه مي‏شود مكاتب و مذاهبي را كه مبتني بر چنين عقايدي هستند، رد مي‏كند. در خصوص دو دين بزرگ يهوديت و مسيحيت، نيز با همين حجت دروني يعني احكام و براهين يقيني عقل اگر به بررسي آموزه‏هاي اين دو دين بنشينيم به نتيجه‏ي مشابه ساير مكاتب خواهيم رسيد.
2. در خصوص اديان الهي و آسماني بايد گفت كه حقيقت و گوهر همه آنان، دعوت به انقياد و تسليم در برابر خداوند متعال است لكن دستور العمل‏هاي مربوط به چگونگي تأمين سعادت دنيوي و اخروي انسان، كه در اصطلاح از آن به «شريعت» ياد مي‏شود، متفاوت است. يعني با توجه به اختلاف زمان و مكان و مخاطب اين دستورالعمل‏ها مراحل مختلفي را گذرانده و متناسب با آن رو به تكامل بوده است. علاوه بر اين، اصول عقايد و گوهر اديان نيز در مقام بيان و تبيين از عمق و تفصيل بيشتري برخوردار گرديده است.
در حقيقت، دين توحيدي واحد است و شرايع متعدد است «انّ الدين عند الله الاسلام؛ به درستي كه دين در نزد خدا اسلام (تسليم در برابر حق) است»، (آل عمران (3)، آيه 19).
با ظهور هر پيامبري شريعت قبلي پالايش يافته و در شكل كامل‏تري عرضه شده است. از اين رو پيامبران همه مبلغ دين واحد بودند، و به همين جهت، يكي پس از ديگري مژده آمدن پيامبر جديد را مي‏دادند و به اين مطلب در كتاب مقدس يهوديت و مسيحيت تصريح شده است، (تورات، كتاب هوشيع نبي 9:5ـ10).
بنابراين پيروي صحيح از آئين يهود، با آمدن حضرت عيسي، در تبعيت از ايشان خواهد بود و پيروي صحيح از آئين مسيح با ظهور پيامبر اسلام، در تبعيت از حضرت نبي اكرم خواهد بود. در نتيجه، تفاوت شرايع آسماني به معناي درجات متكامل از يك راه و يك حقيقت است. با توجه به بيان فوق:
الف) عقل، با قطع نظر از مسأله تحريف در شرايع گذشته، حكم به لزوم پيروي از جامع‏ترين و كاملترين پيام و دستورالعمل الهي كه در آخرين شريعت يعني اسلام متجلي شده است مي‏نمايد.
ب) همچنين عقل، در بررسي آموزه‏هايي كه توسط يهوديت و مسيحيت امروزي تبيين مي‏شود، آنها را مخالف با براهين يقيني خود مي‏يابد.
اعتقاد به تثليث، (رساله اول به قرنتيان 8:6 و انجيل يوحنا: 5/20)، تجسم و رؤيت، (همان و سفر پيدايش، 32:24 ـ 30)... اموري است كه براهين عقلي آن را از هيچ مكتب و مذهبي نمي‏پذيرد بلكه آن را نشانه‏ي عدم حقانيت و در واقع تحريف آنها مي‏داند. به پاره‏اي ديگر از تحريفات صورت گرفته در اين دو دين بزرگ اشاره‏اي گذرا مي‏كنيم تا بر اساس حكم عقل، خود داوري كنيد:
الف) اتهامات ناروا به پيامبران: علاوه بر رسوخ تحريفات بنيادي و اعتقادي در كتاب مقدس، پاره‏اي اتهامات ناروا و غيراخلاقي به بعضي از پيامبران نسبت داده شده است كه قلم از بيان آن شرم دارد، (ر.ك: انجيل يوحنا، 2:1ـ11، سفر تكوين، 19:30 ـ 38 و براي آشنايي بيشتر ر.ك: انيس الاعلام، ج 3 و بشارات عهدين، محمد صادقي، ص 73 و 177) در حالي كه براهين عقلي لزوم عصمت پيامبران را اثبات مي‏كند.
ب) وجود افسانه‏ها وجود افسانه‏هاي بي‏پايه در كتاب مقدس، يكي ديگر از جنبه‏هاي تحريف آن است. از جمله مي‏توان به كشتي گرفتن حضرت يعقوب با خدا و غلبه‏اي او بر خدا، اشاره كرد، (سفر پيدايش، 32:34ـ30).
ج) گناه فطري مسيحيان معتقدند، آدم در بهشت به گناه آلوده شد و اين گناه به همه فرزندان او نيز منتقل مي‏شود؛ يعني انسان بالفطره گناهكار است و هرگونه تلاش و عمل انسان در رهايي از اين خطا سودي نخواهد بخشيد و تصليب و به دار كشيده شدن حضرت عيسي، كفاره‏ي گناه فطري انسان است.
د) تقويت ظلم: يكي ديگر از آموزه‏هاي نامعقول كتاب مقدس، توجيه ظلم و ستم و دعوت به سكوت در برابر حاكمان ظالم، به بهانه‏ي اينكه آنان حاكم و سايه‏ي خدا در زمين‏اند، مي‏باشد، (انجيل متي، 5:38 و اكثر نامه‏هاي پولس به روميان).
وجود اين گونه آموزه‏هاي غيرعقلاني در كنار طرح مسأله تثليث و تجسيم و وجود تناقضات متعدد در متن كتاب مقدس، (در كتاب «انيس الاعلام»، ج 2، 125 مورد تناقض موجود در كتاب مقدس مورد بررسي قرار گرفته است) دليل بر عدم حقانيت مسيحيت و يهوديت امروزي است. خلاصه‏ي سخن اينكه راه شناخت حقانيت دين اسلام و عدم حقانيت ساير اديان و شرايع، مراجعه به آموزه‏هاي آنها و داوري است اگر كسي مراجعه كند، خواهد يافت كه اسلام در سه وادي 1ـ عقايد 2ـ اخلاق و فضائل 3ـ احكام فردي و اجتماعي، نه تنها كامل‏تر از ساير اديان بلكه قابل مقايسه و طرف نسبت با آنها نيست و در تمام دوره زندگي بشر، عقايد و شريعتي به اين جامعيت و عمق و اتقان و استواري بر بنيان عقل، وجود ندارد.
امام خميني(ره) در اين زمينه، در كتاب چهل حديث مي‏نويسد: «اثبات حقانيت دين اسلام، احتياج به هيچ مقدمه ندارد جز نظر كردن به خود آن و مقايسه‏ي بين آن و ساير اديان و شرايع»، (چهل حديث، امام خميني، شرح حديث دوازدهم، ص 201).
در پايان اين بخش، به اين نكته اشاره مي‏كنيم كه داوري عقل و سنجش و حكم عقل به حقانيت دين اسلام و عدم حقانيت ساير اديان، خود دليلي بر نفي پلوراليزم است.
ب - راه آيات:
با توجه به خواسته‏ي جنابعالي مبني بر استفاده آيات قرآن كريم در زمينه حقانيت دين اسلام و عدم حقانيت ساير اديان، دومين راه و روش را بر مبناي استفاده از آيات قرآن كريم قرار داديم. آيات قرآني كه بيان خواهيم كرد، علاوه بر دلالت بر انحصار دين حق در اسلام و در نتيجه نفي پلوراليزم و تكثرگرايي ديني، به صراحت با برخي از اصول و مباني پلوراليزم مخالف است و آن را ابطال مي‏كند. مجموع آيات در اين زمينه را در سه بخش قرار مي‏دهيم:
1. آياتي كه بر صراحت، تنها اسلام را دين حق و صراط مستقيم معرفي مي‏كند و عقايد پيروان ساير اديان را باطل معرفي كرده و آنان را به پيروي از اسلام دعوت مي‏كند.
ـ «و من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الاخرة من الخسرين»، (آل‏عمران (3) / 85).
ـ «و لن ترضي عنك اليهود و لا النصاري حتي تتّبع ملّتهم، قل انّ هدي الله هو الهدي و لئن اتّبعت اهوائهم بعد الذي جاءك من العلم مالك من الله من ولي و لا نصير»، (بقره (2) / 120).
ـ «و قالت اليهود عُزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الّذين كفروا من قبل قاتلهم الله اني يؤفكون»، (توبه (9) / 30).
و آيات فراوان ديگر كه شما را به قرآن كريم ارجاع مي‏دهيم: سوره آل‏عمران(3) / 61 (مباهله با مسيحيان)؛ سوره توبه / 32ـ31؛ سوره نساء / 157؛ سوره‏ي نساء / 171؛ سوره مائده / 51؛ سوره مائده / 73؛ سوره فتح / آيه 28؛ سوره صف / 9؛ سوره مريم / 91 ـ 88؛ سوره بقره / 79).
2. آياتي كه با مبناي شكاكيت و نسبيّت گرايي و عدم امكان دستيابي به حقيقت، كه از مباني و پيش‏فرضهاي پلوراليزم ديني است، در تضاد و تقابل است و نشان مي‏دهد كه از ديدگاه قرآن، به هيچ وجه شكاكيت و نسبيّت مورد پذيرش نيست و رسيدن به حقيقت امكان‏پذير است. اين آيات عبارتند از:
الف. آياتي كه شكاكان را مورد سرزنش قرار مي‏دهد. (نحل / 66 - جاثيه / 32).
ب. آياتي كه ادله انبيا را روشن و آشكار، و شكّ شكاكان را بي‏وجه معرفي مي‏كند، ( ابراهيم / 10 ـ 9).
ج. آياتي كه امر به تبعيت از علم و يقين و اجتناب از پيروي از ظن و گمان و شك دارد. ( اسراء / 36 - يونس / 36 - نجم / 28).
3. پلوراليزم ديني، بر اساس برخي از مباني جديد هرمنوتيك استوار است كه مي‏پندارد عبارات و متون ديني صامت يعني خالي از معاني‏اند و قهرا هر نوع شناختي از دين، كاملاً شخصي مي‏باشد. آيات و روايات بسياري با اين مبنا به صراحت مخالفت دارند:
ـ «و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط؛ كتاب و ميزان را نازل كرديم تا مردم به قسط و عدل قيام كنند»، (حديد / 25).
اگر هر كسي بر اساس صامت بودن قرآن، برداشتي از آن داشته باشد، معيار تمييز بين عدالت و ظلم در قرآن وجود نخواهد داشت و به تبع اقامه‏ي عدل بر اساس آن معيار واحد در جامعه، ممكن نخواهد شد.
ـ «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شي‏ء؛ اين كتاب (قرآن) را بر تو فرستاديم تا حقيقت هر چيز را بيان كند»، (سوره نحل / 89).
ـ «و تلك حدود الله يبيّنها لقوم يعلمون؛ اين است احكام خدا، بيان مي‏كند آن را براي قومي كه دانا هستند»، (سوره بقره / 230).
ـ «لا اكراه في الدين قد تبيّن الرشد من الغيّ؛ هيچ اكراهي در دين نيست به درستي كه راه هدايت از گمراهي، روشن گرديد»، (سوره بقره / 256).
آيات فوق، قرآن كريم را بيان كننده‏ي راه راست از گمراهي و بيان‏كننده‏ي حدود الهي و بيانگر هر چيز، معرفي مي‏كند و اين با مبناي هرمنوتيك جديد يعني خالي بودن عبارات و متون از بار معنايي و تأثيرپذيري از دانشهاي بشري و در نتيجه شخصي بودن برداشتها از عبارت (و نه معرفتي بودن اين برداشتها) ناسازگار و درست در نقطه مقابل است.
حاصل سخن
با مراجعه به حكم عقل و آيات قرآن كريم، به هيچ وجه پلوراليسم و كثرت‏گرايي ديني به معناي حقانيت همه‏ي اديان، قابل پذيرش نيست. لكن توجه به يك نكته ضروري است:
نكته:
دين حق و صراط مستقيم واحد است ولي معذّر و حجت متعدد است. بايد مسأله حقانيت را از معذّريت و حجّت جدا كرد. پيروان ساير اديان، خارج از شريعت حق و مطلوب الهي هستند اما در صورت وجود دو شرط: 1ـ جهل به اسلام 2ـ پاي‏بندي به آئين خود، داراي حجت و مستمسك خواهند بود و راهشان هر چند «صراط مستقيم» و دين حق نيست اما قابل اعتذار است و در روز قيامت نزد خداوند معذورند. قرآن از اين گروه به «مستضعف» ياد كرده است. اين گروه ضمن معذور بودن، در صورت تحقق آن روشها، بهره‏اي از سعادت خواهند برد و به درجه‏اي از سعادت نائل خواهند شد.
نكته دوم: حقيقت دين يك چيز بيش نيست ولي وحدت آن، از سنخ وحدت عددي نيست بلكه از قبيل وحدت تشكيكي است يعني داراي مراتب است كه قرآن از اين مراتب به «سبل» تعبير كرده است. صراط مستقيم واحد است اما سبل به تعدد و اختلاف سالكين و متعبدين متعدد است «والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا»، (سوره‏ي عنكبوت / 69).
صراط مستقيم همان شاهراه هدايت است كه سبل امن الهي به آن منتهي مي‏شوند و هر كس به همان مقدار كه از سبل امن الهي پيروي كند از صراط مستقيم هم بهره‏مند خواهد شد و هر كس همه‏ي سبل امن الهي را طي كند از صراط مستقيم به طور كامل بهره‏مند خواهند شد «قد جائكم من الله نور و كتاب مبين يهدي به الله من اتّبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الي النور و يهديهم الي صراط مستقيم»، (سوره مائده / 18 و رجوع كنيد به الميزان، ج 1، ذيل آيه 6 و 7 سوره‏ي حمد، بحث صراط و سبيل).
براي آشنائي بيشتر منابع زير معرفي مي‏گردد:
مختصر:
كتاب نقد، شماره 4، ص 242، مقاله‏ي «نگاهي درون ديني به پلوراليزم ديني، عبدالحسين خسروپناه»
مفصل:
1. كتاب سويه‏هاي پلوراليزم، محمدحسن قدردان قراملكي، كانون انديشه جوان «نقد عقلي و برون ديني از پلوراليزم ديني است»
2. كتاب قرآن و پلوراليزم، محمدحسن قدردان قراملكي، كانون انديشه جوان «نقد درون ديني و با استناد به آيات قرآن، از پلوراليزم ديني است».

موفق باشید

دلایل برتری اسلام برسایرادیان

برای پى بردن به حقانیت اسلام و برترى آن بر سایر ادیان، راه‌هایى وجود دارد که یکى از آن‌ها بررسى ویژگى‌هاى اسلام در بُعد شناخت شناسی، ‌جهان بینی، ‌انسان شناسی، عقیده و مسائل اخلاقى و ارزشى با معیار عقل و خِرَد است. اگر در این زمینه خواهان بررسى گسترده هستید، توجه شما را به کتاب‌هاى شهید مطهرى و کتاب‌هاى شهید محمد باقر صدر(به ویژه کتاب فلسفتنا که در فارسى به نام هاى «فلسفة ما»، «جهان بینى ما» و «شناخت ما» ترجمه شده است) جلب می‌کنیم. به عنوان نمونه شهید مطهرى دربارة ‌ویژگى‌هاى اسلام مى‌نویسد: دیدگاه اسلام از نظر شناخت شناسى چنین است:
1ـ بشر می‌تواند جهان و حقایق آن را بشناسد و خود مشوق آن است....
2ـ شناخت حقایق جهان از این راه‌ها ممکن است: طبیعت یا آیات آفاقی، ‌انسان یا آیات انفسی، تاریخ یا سرگذشت اجتماعى اقوام و ملل و عقل....
3ـ ابزار شناخت عبارتند از: حواس، قوه تفکر و استدلال، تزکیه و تصفیة نفس و مطالعه ‌آثار علمى دیگران.
4ـ موضوعات شناخت عبارتند از: خدا، جهان طبیعت، انسان با جامعه و زمان.
جهان بینى و انسان­شناسى عبارت است از:
1ـ جهان واقعیتش از خدا است. یعنى تمام واقعیتش انتساب به حق است.
2ـ واقعیتش و نسبتش به حق یکى است.
3ـ این واقعیت متغیر و متحرک است.
4ـ واقعیت­هاى این جهان درجة تنزل یافته و مرتبة نازلة واقعیات جهانى دیگر است که جهان غیب نامیده می‌شود.
5ـ این جهان ماهیت «به سوى اویی» دارد؛ یعنى همان طور که از اوست ،به سوى او هم هست....
6ـ جهان داراى نظام متقن علّى و معلولى و سببى و مسببى است. فیض الهى و قضا و قدر او به هر موجودى تنها از مسیر علل و اسباب خاص خود او جریان مى­یابد....
7ـ جهان یک واقعیت هدایت شده است. تمام ذرات جهان در هر مرتبه‌اى که هستند ،از نور هدایت برخوردارند.
8ـ بعد از این جهان جهانى دیگر است....
9ـ روح انسان حقیقتى جاودانه است.
10ـ انسان‌ها به حسب خلقت مساوى آفریده شده‌اند. ملاک فضیلت، علم، جهاد و تقوا است.
11ـ انسان‌ها به حسب اصل خلقت از استعدادهاى فطرى از جمله فطرت دینى و اخلاقی برخوردارند.
12ـ به حکم این که هر فردى بالفطره انسان متولد می‌شود، در هر انسانى استعداد توبه و بازگشت و پند پذیرى هست....
13ـ انسان‌ها همواره در عمق جانشان یک تضاد درونى(تضاد بین عقل و هواى نفس) دارند و مختار و آزادند، از این رو مسئولیت دارند.
14ـ جهان زیر چتر اراده خداوند واحد است....
از نظر ایدئولوژی:
ایدئولوژی اسلام همه جانبه، جامع و فراگیر است. در آن اجتهاد راه دارد. از سماحت و سهولت برخوردار است. زندگى‌گرا است(نه زندگى گریز)، اجتماعى است و مقررات اجتماعى دارد. در عین اجتماعى بودن، ‌حقوق و آزادى فردى را محترم مى‌شمارد....(1)
با نگاه به ویژگی هایی که از اسلام بیان شد. مى‌گوییم: این معارف را مى‌توان با معارف دیگر مکاتب و مذاهب مقایسه کرد؛ زیرا مقایسه یکى از مهم ترین معیارهاى ارزیابى است. مى‌توان در وهلة نخست مکاتب را بر دو قسم تقسیم نمود: مادى و الهى .
با بطلان مکاتب عادی، اعم از مکتب مادى میکانیک و دیالکتیک بحث در مکاتب الهى متمرکز می‌شود.
مکاتب الهى هم بر دو قسم است: توحیدى و غیر توحیدى(شرک)، عقل سلیم توحید را مى پذیرد، بنابراین بحث در ادیان توحیدى متمرکز می‌شود. در بین ادیان و مکاتب الهى و توحیدى سه دین مطرح است: اسلام، ‌مسیحیت و یهود.
تبلور اسلام در قرآن، مسیحیت در انجیل و یهود در تورات است. با تأمّل در این سه کتاب به راحتى حقانیت و برترى قرآن بر دو کتاب دیگر را مى توان دریافت نمود.(2)
کوتاه سخن : با نگاه مقایسه‌اى بین اسلام و سایر ادیان و مکاتب مى‌گوییم: دین اسلام برترى دارد، به دلیل:‌
اوّل: دین هاى امروز، توحیدشان و تصویرى که از خدا ارائه مى کنند، ‌قابل خدشه است، بر خلاف اسلام.
دوم: حقوق فردى انسان‌ها در دین هاى دیگر به صورتى که در اسلام شمولیت دارد، لحاظ نشده و گاه نادیده گرفته شده است.
سوم: در دیگر ادیان تعادل میان زندگى دنیوى و اخروى رعایت نشده است، بر خلاف اسلام.
چهارم: رهنمود‌هاى دین هاى دیگر به جهاتى ایدئالیستى‌اند، ‌مثلاً عدم خشونت بودایى‌ها و مسیحیان، در حالى که دنیا پُر است از خیر و شر و نیک و بد. از این رو در جای خودش باید خشن یا نرم بود. این دستور اسلام است. هم قانون دارد و هم اخلاق؛ یعنى رهنمودش با واقعیت‌ها همخوان است.
پنجم: اکثر دین‌ها عهده دار زندگى اجتماعى انسان‌ها نیستند، ‌یا اگر هستند، تعادلى در آن‌ها دیده نمى­شود و قوانین اجتماعى آنان سبب پایمال شدن حقوق انسان‌ها مى­شود. این وضع در اسلام بهتر است.
ششم: اکثر مذاهب با پیروان دیگر ادیان با خشونت برخورد مى کنند. در اسلام این امر تعدیل شده است. تاریخ هم نشان داد که در همزیستى مسالمت آمیز، مسلمانان گوى سبقت را از همه ربوده­اند.
هفتم: تحریف در ادیان آسمانى تعالیم آنان را دچار خدشه کرده است، ولى در اسلام(قرآن) تحریفى وجود ندارد.
در مجموع برای هر محقق منصفی این حقیقت یعنی برتری اسلام بر سایر ادیان آشکار می شود . اما چرا سایر ادیان را بر حق ندانیم ؟
پاسخ :همه این دین ها در متن تعالیم خود تنها خود را دین حق دانسته و همه انسان ها، حتی پیروان سایر ادیان را به سوی خود دعوت کرده اند ، در نتیجه از نظر خود این ادیان در هر زمان تنها یک دین ، حق و کامل است. پس نظریه برحق بودن همه ادیان با محتوای خود این ادیان منافات داشته و قابل قبول نیست .
آموزه های درون دینی این ادیان نیز در بسیاری موارد با هم در تضاد و تنافی است . ممکن نیست هر دو صحیح و حق باشند ؛ پس نمی توان همه ادیان را برحق دانست .
البته نباید فراموش کرد که اسلام همه آموزه های دیگر ادیان را نادرست نمی داند . معتقد است آن ها هم بهره ای از حقیقت را دارا هستند اما در سطوح پایین تر .
از نظر ما« اسلام»، دین تکامل یافتة شریعت آدم، نوح، ابراهیم، ‌موسى و عیسی(ع) است، که با تکمیل رهنمودهاى وحیانی در سایر ادیان ، این دین به عنوان کامل ترین و جامع ترین و مناسب ترین برنامه زندگی و سعادت ،برای مردم آخرالزمان -که از بهره های عقلی بالاتری نسبت به گذشتگان شان برخوردارند - نازل شده ،به همین جهت پیام آور این شریعت را خاتم انبیا معرفى کرده است.(3)
پیامبران جملگى در یک مسیر در حرکتند . آخرین آنان، ‌بهترین و پیامش بهترین پیام‌ها است، ‌که از آن به دین حق، در برابر ادیان باطل، ‌یا دین برتر در برابر شرایع پیشین آسمانی، ‌یاد مى­شود.
استاد شهید مرتضى مطهرى با استناد به آیة «و من یبتغ غیرالاسلام دیناً فلن یقبل منه» (4)مى‌فرماید : دین، تسلیم است، ‌ولى حقیقت تسلیم در هر زمان، ‌شکلى دارد .در این زمان، شکل آن، ‌دین گران مایه‌اى است که به دست حضرت خاتم الانبیا ظهور یافته است. لازمه ‌تسلیم خدا بودن، پذیرفتن دستورهاى او است.
روشن است که همواره به آخرین دستور خدا باید عمل کرد . آخرین دستور همان است که آخرین رسول آورده است(5) .با وجود دستور کامل تر چه در بعد عقائد ، چه اخلاق و چه احکام عملی ، توجه و اصرار در پیروی از تعالیم ناقص ، انحراف و دوری از حق و مانند اصرار یک دانشگاهی بر تحصیل در مقطع راهنمایی است. واضح است که این امر قابل قبول نخواهد بود .
به همین خاطر معتقدیم اگر کسی از درک اسلام و حقانیت آن عاجز بود، ولی به دین خود پایبند و معتقد بود، اهل رستگاری خواهد بود، زیرا اعتقاد به سایر ادیان را با توجه به وجود دین کامل تری چون اسلام و نسخ شریعت آن ها با آمدن شریعت بعدی باطل و کفر می دانیم ،نه اینکه این ادیان را الهی و آسمانی ندانیم .
در باره حقانیت شیعه دلایل بسیار وجود دارد که در ذیل تنها به بررسی برخی از دلایل که در آموزه های دینی آمده اشاره می شود :
دلایل شیعیان بر حقانیت مذهب‌شان و اینکه علی و یازده امام معصوم علیهم السلام امامان بر حق‌اند و اعتقاد بر امامت آن ها واجب است ،‌روایات فراوانی است که از رسول خدا نقل شده ، مثلاً ابن عباس از رسول خدا پرسید:‌امامان پس از شما چند نفرند؟فرمود: به عدد حواریان عیسی و اسباط موسی و برگزیدگان بنی اسرائیل، امامان پس از من دوازده نفرند. نخستین آنان علی ابن ابی طالب است . پس از او دو سبط من حسن و حسین. پس از وفات حسین فرزندش علی . پس از وفات علی، فرزندش محمد، پس از او فرزندش محمد، سپس جعفر، بعد موسی و پس از او فرزندش علی، پس از او فرزند محمد،‌سپس علی و پس از او فرزندش حسن و پس از او حجت.(6) در این باره یکی از عالمان بزرگ اهل سنت سخنی شنیدنی دارد:
احادیثی که دلالت می‌کند جانشینان پیامبر(ص) دوازده نفرند، از طریق‌های مختلف نقل شده و به حد شهرت رسیده است. با گذشت زمان دانسته شد که مقصود رسول خدا(ص) از این سخن، امامان دوازده‌گانه از اهل بیت و عترت اویند؛ زیرا نمی‌توان این حدیث را بر جانشینان پس از او از اصحابش حمل کرد؛ چرا که تعداد آن ها از دوازده نفر کم تر است. همچنین نمی‌توان آن را بر حکام اموی تطبیق کرد؛ چه این که آنان از دوازده نفر بیش ترند. غیر از عمر بن عبدالعزیز، همه آن ها مرتکب ظلم آشکار بودند. افرون بر این، آنان از بنی‌هاشم نیستند؛ در حالی که پیامبر(ص) فرمود: آنان همگی از بنی هاشم هستند، اما نمی‌توان آن را به حکّام بنی عباس حمل نمود؛ زیرا تعداد آنان نیز از دوازده نفر بیش تر است.‌ بنابراین، راهی جز این نیست که آن حدیث بر ائمه دوازده‌گانه، یعنی اهل بیت حمل شود؛ به خصوص آن که آن ها داناترین، بزرگوارترین و با تقواترین مردم اهل زمان خود بودند. نَسَب آنان از همه برتر و نزد خدا گرامی‌تر بودند. (7)
اما برادران اهل سنت از قرآن و روایات، دلیل بر صحت باورهای شان ندارند. تنها به این مسئله تمسک می‌کنند که بر خلافت خلفا اجماع امت صورت گرفته است . مردم آن ها را به رهبری برگزیده‌اند. این مهم‌ترین دلیل آن هاست که یقینا قانع کننده برای افراد حقیقت‌جو نیست، زیرا از کجا معلوم امامت مثل نبوت و رسالت مقامی نباشد که باید از طرف خداوند تعیین گردد؟ چنان که این امر بدیهی به نظر می رسد چون امامت ادامه مسیر نبوت است . امام با درک عقلی بشر قابل فهم و انتصاب نیست.
اگر خلافت به انتخاب مردم است، پس چرا عمر از جانب ابوبکر و عثمان با انتخاب شورای شش نفره به خلافت رسید؟
البته جدای از این اصل کلی ، ده ها بلکه صدها دلیل دیگر از قرآن يا منابع اهل سنت داریم که به طور صریح یا غیر صریح بر امامت و برتری امام علی علیه السلام نسبت به دیگران گواهی می دهد . خلافت را متعلق به او دانسته ، صلاحیت هر فرد دیگر را در این زمینه نادرست قلمداد می نماید ؛ در نتیجه وقتی مذهب اهل سنت از ابتدا از مسیر صحیح مورد نظر خدا و رسول خارج شده ، معارف و مفاهیم دینی آن هم از مجرایی غیر صحیح تدوین شده ،می توان به روشنی نتیجه گرفت که كاستي هاي بسیار عقیدتی و عملی در این تفکر وجود دارد . به یقین تفکر شیعی تفکر بر حق است . بنابراین، عنوان اهل سنت و مذهب سنی، بعدا پدید آمد؛ در حالی که شیعه قبل از سنی و در زمان پیامبر اسلام (ص) پایه گذاری شد.در این مورد نیز مطالعه کتاب های " حق جو و جق شناس، ترجمه کتاب المراجعات سید شرف الدین عاملی؛
آن گاه که هدایت شدم از دکتر تیجانی سماوی" توصیه می شود.
پی نوشت ها:
1. مرتضى مطهری، مجموعة‌آثار، ج 2، ص 229 تا250،نشر صدرا ،1378 ش
2. دکتر بوکای، مقایسه­اى میان تورات، ‌انجیل، قرآن و علم، ترجمه ذبیح الله دبیر. نشر علمی فرهنگی، تهران، 1375 ش.
3. احزاب (33) آیه 40 .
4. آل عمران (3) آیه‌ 85

شبهه

 شبهه: به چند اصل مهم توجه فرمایید:

اصل اول – انسان از آن جهت که ذاتاً غنی (کمال محض) نیست و فقیر (نیازمند) به غیر می‌باشد، ذاتاً الگو‌پذیر است. از این رو نه خدا و نه غیر خدا، هیچ گاه به انسان توصیه نکردند که «الگوپذیر» باش، چرا که فطرتاً هست. بلکه گفته‌اند کدام الگو مناسب است.

اصل دوم – از این رو مقوله‌ی «الگو و الگوپذیری» در قالب اسم‌های متفاوتش چون «ولایت، امامت، اسوه و ...»‌، انحصار به اسلام ندارد. لذا چنان چه شاهدیم، همان گونه که کلیه آحاد بشر به صورت مرتب و مستمر در کلیه‌ی امور خود الگویی [چه حق و چه باطل] برای تبعیت و شکل پذیری انتخاب می‌کنند، هم از جانب حق الگوی‌برتر معرفی می‌شود و هم از جانب باطل الگوهایی متناسب با اهداف، به عنوان الگوی‌برتر معرفی می‌شوند و به همین دلیل است که امروزه کارخانجات الگوسازی استکبار جهانی (صهیونیسم بین‌الملل) به صورت مستمر و دائم، الگوهایی در تمامی عرصه‌ها و شئون ظاهری و باطنی، زندگی فردی و اجتماعی بشر تولید نموده و به بازار عرضه می‌نمایند.

اصل سوم – فقط انسان است که می‌تواند الگوی کاملی برای انسان باشد و بدیهی است الگو پذیری از ملائک میسر نیست و الگوپذیری از حیوانات یا جمادات [که گاه در برخی از شئون صورت می پذیرد] نیز موجب انحطاط و هبوط می‌گردد و نه رشد و تکامل انسانی. پس الگو حتماً باید از نوع بشر باشد.

اصل چهارم – مسلم و مبرهن است که رشد «نیل به کمال و تقرب به کمال محض»، در گرو الگوپذیری و تبعیت از انسان کامل است و نه هر انسانی. و شناخت انسان کامل نیز از عهده هم نوع ناقص او ساخته نیست و نوع بشر نیز با انتخاب از سوی اکثریت و یا سلطه بر اساس زور به کمال نمی‌رسد. پس فقط یک راه می‌ماند که انسان کامل را خداوند خالقی که همه مخلوقات و از جمله انسان را خلق نموده و به سرّ و علن آنها آگاه است برگزیند (مصطفی)، او را مخاطب وحی قرار دهد (نبی)، به سوی دیگران گسیلش نماید (رسول) و به دیگران بگوید که او را الگو قرار داده و به او تأسی کرده و از او اطاعت و تبعیت کنید.

نتیجه:

از این رو خدا انسان کامل را برگزید و فرمود به دیگران بگو که من نیز «بشری» مثل شما هستم، با این تفاوت که به من وحی می‌شود. دقت شود که نفرمود «انسانی مثل شما» هستم، بلکه فرمود بشری مثل شما هستم. و فرق است میان «بشر» با «انسان». بشر نوعی از خلقت است که به حضرت آدم (ع)و اولاد او اطلاق می‌گردد. اما همین بشر ممکن است هیچ گاه رشد ننماید و از مرحله نباتی به حیوانی و از حیوانی به انسانی گذر ننماید و «کالانعام بلهم اضل» بماند. پس، همین که فرمود به من وحی می‌شود، یعنی به لحاظ تکامل و رتبه‌ی انسانی برتر هستم که مخاطب وحی، رسول و الگوی دیگران قرار گرفته‌ام:

نوع بشری:

لذا از یک سو فرمود، به دیگران بگو که از گروه ملائک یا جنیان یا ... نیستم، بلکه بشری از نوع سایر اولاد آدم ابی البشر می‌باشم، با این تفاوت که اکمل و مخاطب وحی هستم:

«قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا» (الکهف، 110)

ترجمه: بگو من نیز بشری مثل شما هستم و[لى] به من وحى مى‏شود كه خداى شما خدايى يگانه است پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد.

برگزیدن انسان کامل:

از سوی دیگر فرمود اوست که می‌تواند از میان ابنای بشر، انسان کامل را برگزیند و او را رسول خود برای دیگران قرار دهد:

«وَإِذَا جَاءتْهُمْ آيَةٌ قَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتَى مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اللّهِ اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُواْ صَغَارٌ عِندَ اللّهِ وَعَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا كَانُواْ يَمْكُرُونَ» (الأنعام، 124)

ترجمه: و چون آيتى برايشان بيايد مى‏گويند هرگز ايمان نمى‏آوريم تا اين كه نظير آنچه به فرستادگان خدا داده شده است به ما [نيز] داده شود، خدا بهتر مى‏داند رسالتش را كجا قرار دهد به زودى كسانى را كه مرتكب گناه شدند به [سزاى] آن كه نيرنگ مى‏كردند در پيشگاه خدا خوارى و شكنجه‏اى سخت‏خواهد رسيد.

الگو قرار دادن رسول (ص):

بدیهی است که رسول (فرستاده‌ی خدا) برای اطاعت به سوی مردم گسیل شده است و نه سرگرمی. لذا فرمود:

«وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا» (النساء، 64)

ترجمه: و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آنكه به توفيق (اذن) الهى از او اطاعت كنند و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند پيش تو مى‏آمدند و از خدا آمرزش مى‏خواستند و پيامبر [نيز] براى آنان طلب آمرزش مى‏كرد قطعا خدا را توبه‏پذير مهربان مى‏يافتند.

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَلَا تُبْطِلُوا أَعْمَالَكُمْ» (محمد ص، 33)

ترجمه: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر [او نيز] اطاعت نماييد و كرده‏هاى خود را تباه مكنيد.

و بالبتع کسی خداوند هادی و منّان به همه بندگانش دستور می‌دهد که برای رشد و کمال از او اطاعت و تبعیت کنید، بهترین الگو در میان سایر الگوهای مناسب است. لذا فرمود:

«قَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا» (الأحزاب، 21)

ترجمه: قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست، براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى‏كند.

و برای روشن شدن ضرورت تبعیت از انسان کامل، نبی و رسول الهی برای هر عقل سالمی این سؤال را مطرح نمود که خداوند می‌تواند راه حق را نشان دهد و بهترین الگو برای هدایت را معرفی نمای و به آن راه هدایت نماید، یا کسی که خودش محتاج هدایت دیگران است؟

«قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» (یونس، 35)

ترجمه: بگو آيا از شريكان شما كسى هست كه به سوى حق رهبرى كند؟ بگو خداست كه به سوى حق رهبرى مى‏كند، پس آيا كسى كه به سوى حق رهبرى مى‏كند سزاوارتر است مورد پيروى قرار گيرد يا كسى كه راه نمى‏نمايد مگر آنكه [خود] هدايت‏شود شما را چه شده چگونه داورى مى‏كنيد؟

و آیا کسی که هدایت شده الگوی مناسبی است، یا آن که از فرط گمراهی سقوط کرده و با صورت به زمین خورده و این چنین ادامه مسیر می‌دهد؟

«أَفَمَن يَمْشِي مُكِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّن يَمْشِي سَوِيًّا عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ» (الملک، 22)

ترجمه: پس آيا آن كس كه نگونسار راه مى‏پيمايد هدايت‏يافته‌تر است ‏يا آن كس كه ايستاده بر راه راست مى‏رود؟

 

شبهه

 شبهه: اگر چه بعید است پاسخ قاطع را نیز بپذیرند، اما از باب وظیفه و اتمام حجت به ایشان بفرمایید:

الف – این که عثمان همه قرآن‌ها را آتش زده باشد یا نزده باشد، مشکلی از تحریف شدن تورات و نبودن نسخه اصلی حل نمی‌نماید.

بپرسید: آیا چون قرآن در یک یا حتی چندین دوره به آتش کشیده شد و امروزه نیز این کار توسط صهیونیست‌ها تکرار می شود یهودی شده و به تورات فعلی روی آورده‌اید؟ ولی ما به خاطر تحریف شدن تورات و انجیل به اسلام روی نیاوردیم. حقایق تحریف نشده‌ی آنها در قرآن هست. بلکه به حکم عقل به اسلام گرویدیم و در اسلام اصول عقاید تحقیقی است.

ب – عثمان نیز نمی‌توانسته همه قرآن‌ها را به آتش بکشد، چرا که سرزمین‌های اسلامی در دوره‌ی او بسیار گسترده بود و به همه دسترسی نداشت. مضافاً بر این که پیامبر اکرم (ص) در زمان خودشان، قبل از کتابت، امر به حفظ قرآن کرده بودند. لذا آیات قرآن در سینه‌ها محفوظ بود و مستمر با ایشان و یک دیگر تطابق داده می‌شد. و قرآن مکتوب حضرت علی (ع) نیز هیچ گاه سوزانده نشد.

د – پس از حضرت موسی (ع)، امامی نبود که صاحب عصمت، مخزن وحی و معدن علم باشد و در مقابل تحریفات اقرار شده به اسناد خودتان، بگوید: تورات اصلی این است که در دست من است. این تورات که به نقل خودتان چهارصد سال در صندوقی پنهان بود و ناگهان و اتفاقی به هنگام تعمیر معبد اورشلیم در سال هجدهم سلطنت یوشیا، حلقیا کاهن اعظم‌، آن را تصادفاً پیدا می‌کند. اما پس از رحلت رسول اکرم (ص)، یازده امام در بین مردم حاضر بودند و تأیید کردند که در آیات قرآن تحریفی صورت نپذیرفته است.

ﻫ – اما در عین حال هم تورات عهد عتیق و تورات عهد جدید و هم چهار انجیل یوحنا، مرقس، لوقا، متی و دو سه انجیل زیر خاکی دیگری که جدید پیدا شده به نام‌های انجیل مریم، انجیل یوسف و ...، و هم چنین  قرآن واحد در اختیار ما و شما و همگان قرار دارد و به راحتی می‌توان فهمید که کدام تحریف شده و کدام تحریف نشده است. تحریف هر چه که باشد، کار بشر است و حتماً در آن نقص، تضاد، تناقض  و ... پیدا می‌شود.

و – همه می‌دانیم که تمامی انبیای الهی برای دعوت انسان به یکتاپرستی و برحذر داشتن او از بت‌پرستی یا طاغوت‌پرستی آمده‌اند و مابقی بیانات و دستورات در شئون متفاوت زندگی، همه برای تحقق این هدف است. حال با نگاهی کوتاه به باب توحید (خداشناسی) در هر کتابی می‌شود به راحتی فهمید که همان کلام خداست، یا آن که تحریف شده و کلام بشر منحرف می‌باشد.

در تورات می‌خوانیم:

*- (چون خدا مانند انسان است) تصمیم می‌گیرد از آسمان به زمین بیاید و قدمی بزند و مدّتی را در محلّی از زمین ساکن شود. (سفر پیدایش، فصل 18، آیه 1 تا 8)

*- چون با زمین آشنا نیست، گاهی در تشخیص خانه مومنان از کفار دچار اشتباه می‌شود. (سفر خروج، فصل 12، آیه 12، 13)

*- به خاطر ندانستن (جهل) دچار لغزش‌های زیادی می‌شود که از آن پشیمان شده و مدتی را در اندوه   بسر می‌برد (سموئیل اوّل، فصل 15، آیه 10 و 11. سفر پیدایش، فصل 6، آیه 6، 7 و 8)

*- گاهی از کرده‌اش پشیمان می‌شود: [و کلام خداوند بر سموئیل نازل شده، گفت: «پشیمان شدم که شاؤل را پادشاه ساختم زیرا از پیروی من برگشته، کلام مرا بجا نیاورده است.» و سموئیل خشمناک شده، تمامی شب نزد خداوند فریاد برآورد]. (سموئیل اوّل، فصل 15، آیه 10 و 11)

*- خدای تورات به خاطر کرده‌های بشر مخلوقش دپرس شده و کلاً از خلقت بشر و سایر موجودات نیز پشیمان شده است: (و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است * و هر تصوّر از خیال‌های دل* وی دائماً محض شرارت است. * و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمیـن ساخته بود، و در دل خود محزون گشت.* و خداوند گفـت: «انسـان را که آفریـدهام، از روی زمین محو سازم* انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را، چون که متأسف شدم از ساختن ایشـان*.) (سموئیل اوّل، فصل 15، آیه 10 و 11. سفر پیدایش، فصل 6، آیه 6، 7 و 8)

و خلاصه آن که خدای تورات دروغ می‌گوید، وعده می‌شکند، بی خانمان است و حضرت داود برایش به دنبال مسکن می‌گردد و البته او خودش از منطقه صهیون خوشش آمده و می‌گوید تا ابد اینجا خواهم بود (مزامیر، فصل 132، آیه 1، 2، 3، 4، 5 و 13، 14)، لباس پشمینه و موی سر و ریش سفیدی چون برف دارد، حضرت ابراهیم پاهایش را می‌شوید و برایش غذا می‌آورد، با حضرت داود کشتی می‌گیرد، با زنان نامحرم رابطه دارد و ... .

در قرآن می‌خوانیم:

خداوند متعال زمین و آسمان و هر چه در آن است را خلق نموده است (هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ) – مخلوق و مصنوع نیست که ضعف و نقصی به او راه یابد و از این اتهامات نیز بری بوده و سبحان (منزه) است (سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ). او دارای نیکوترین اسما (نشانه‌هاست)، هر کمالی که عقل آدمی متصور گردد (حیات، علم، جمال، حکمت، قدرت، رأفت، غنا، رحمت ..)، اسم خداست و هر از کمالات در غیر می‌بینیم نشانه و تجلیی اوست و إلهی جز او نیست.

«هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ * هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ * هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» (الحشر، 22 تا 24)

ترجمه: اوست‏خدايى كه غير از او معبودى نيست، داننده‌ی غيب و آشكار است اوست رحمت‌گر مهربان * اوست ‏خدايى كه جز او معبودى نيست، همان فرمانرواى پاك سلامت [بخش و] مؤمن [به حقيقت‏حقه خود كه] نگهبان، عزيز، جبار [و] متكبر [است] پاك است‏ خدا از آنچه [با او] شريك مى‏گردانند.

ما در قرآن می‌خوانیم:

بگو خدا یگانه است (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) – بگو که قابل نفوذ و احاطه علمی، بصری، یدی و ... نیست (اللَّهُ الصَّمَدُ) – بگو از کسی زائیده نشده (معلول هم نیست) کسی هم از او زاییده نشده است، پدر نیست، پسر نیست، (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ) – و بگو که همتایی هم ندارد (وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ).

و می‌خوانیم که چون هستی و کمال محض است، منزه از هر عیب و نقصی است و نیستی بر او راه ندارد، پس هیچ چیزی نمی‌تواند مثل و مانند او باشد. لذا دوئیت و کثرت نیز بر او راه ندارد (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ) و .. .

آن خدای تورات بود که خدای انجیل نیز تفاوت چندانی با آن ندارد، و این خدای قرآن کریم و کلام وحی است. بدیهی است که اگر در قرآن به دست بشر تحریفی صورت پذیرفته بود، همین تعابیر غلط و زشت نیز در اصل توحید که زیربنای اعتقادی است، در قرآن کریم نیز دیده می‌شد و این مفاهیم بلند که همه به حکم عقل قابل اثبات است و تشکیک پذیر هم نیست، نمی‌تواند گفته (تحریف) بشر باشد.

و – به آن یهودی بگویید: خداوند متعال در وحی به آخرین پیامبرش، فرمود که به پیروان سایر ادیان بگو، بیایید دست کم در مقوله «توحید» که اصل واحد و مشترک همه انبیا است، با یک دیگر وحدت کنیم. و اگر نپذیرفتند، بگو ما تسلیم خدا (مسلمان) هستیم و نه تسلیم شما.

«‌قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» (آل عمران، 64)

ترجمه: بگو اى اهل كتاب بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم و بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به خدايى نگيرد پس اگر [از اين پيشنهاد] اعراض كردند بگوييد شاهد باشيد كه ما مسلمانيم [نه شما].

حال انصافاً از این دو خدا، کدام را خدا می‌بینی و از این دو کتاب کدام را تحریف شده می‌یابی؟ پس چرا علیه خود و عقلت لجاجت می‌کنی؟ آیا در تورات شما مانند قرآن ما، امر به تعقل، تفکر، تدبر، تأمل و بصیرت نشده است؟!